تبليغاتX
رد پای لیلی

نشسته ایم دورش همگی و کمثل دختر بچه های لوس آویزانش شده ام و تشت گرفته ام زیر سیلاب خاطراتش که یک قطره را هم هدر ندهم در این بی آبی مزمن... و او انگار توصیف واقع می کند دقیق و بی کم و کاست برایمان از ماجرای دعوای زن قوام السلطنه و سید ضیاء می گوید با متن تلگرافهاشان و سرمقاله های رعد و ...(رجوع می کنم به حافظه ام و آخرین چیزی که یادم می آید سر کلاس تاریخ انقلاب است و لوپ استاد دوست داشتنی و توامان کشنده اش که:" اینها را از کتاب از سید ضیا  تا ... میگویم و بسیار کتاب فلان و بهمانی است و من چندین بار، مرّه ای در جوانی و مرّاتی در میانسالی مطالعه اش کرده ام " و اقول: چیزی که عیان است و الخ...)، از قصه ی زندگی نوشیروانیان بابل می گوید که برای گارگری به طهران آمد و آخرش شد موسس دانشگاه فنی بابل و مدرسه و پارک و خیابان و... برای مان فکاهی می گوید، زیاد و پای ثابت فکاهیات اش "شیخ" است... برایمان از شارلاتانی شعبان لات دایی جان ِ قهوه چی می گوید که از 860 تومن پول پمپ آب 60 تومن ش را داد و باقی را بالا کشید... از رندی های سید ضیاء می گوید و اینکه احمد شاه را داخل آدم حساب نمی کرد و جای مبل روی طاقچه ی اتاق احمد شاه یله می داد و احمد شاه به قول خودش رنجور می شد... از پهلوی اول می گوید و شعارش گاه ِ قزاقی که :"قزاق اگر در کربلا بودی / حسین بن علی تنها نبودی و... . از دعوای شیخ خزعل و رضای پهلوی، از دعوای رضا با سلیمان نامی در کردستان که قریب بود سر رضای قزاق را که بی عده و عده رفته بود سراغش به باد دهد و عاقبت سرهنگی به زور تخته نرد هواس سلیمان ننه مرده را پرت می کند و رضا را فراری می دهند و... . برایمان از اولین اتوبوس بابل می گوید که گاه جوانی اش خریده بود و عکس خودش را توی کتاب مفاخر بابل نشانمان می دهد که شانه به شانه ی شوفر داده و می خندد و سبیلش را به دست تاب می دهد... ماجرای مکه رفتنش را تعریف می کند با اسم و شماره اتوبوسی که سوار شدند و شام شب و جایی که لباس احرام خریدند و ما جملگی گرخیده ایم از حافظه ی نود و چند ساله اش...

نشسته ایم دورش همگی و من روان نویس نرمی داده ام دستش که خاطراتش را توی تقویم بنویسد و عجب خط خوشی هم دارد... سری بلند می کند که: " اینجا از شما هم نوشتم که ... " و من قند توی دلم آب می شود از زیر خاکی سالم و سلامتی که پیدا کرده ام و توی گیر و واگیر کارها همه را ول کرده ام و جل و پلاس پهن کرده ام ور دلش چند روز است و سیرمانی هم ندارم... مدام می گذرد از ذهنم که در، مثلا سی و پنج، چهل سالگی ( ونه نود و چندسالگی) چه دارم به آدمهای دور و برم بگویم؟

زندگی نمی کنیم... نکرده ایم ما... بی ریشه گی مان هم از همین جا آب می خورد...تفاوتمان با خان ده ِ بند ِ پی ِشرقی هم همین است... اصالت ریشه دار یک خان زاده... چیزی که امروز برای پیدا کردنش باید گرد شهر گشت و آخرش "گفت آنچه یافت می نشود آنم آرزوست..."  اصالت یک دست، گنجی که غنی ات می کند از هر مدل چند گانگی و نفاق... خلاص ات می کند از قید چه کنم چه کنم هایی که ثمره ی سفلگی است... کوته روحی ای که محصول مستقیم زندگی های نُنر آپارتمانی و مدرسه های غیر انتفاعی و ارتباطات گزینشی و... است. اصالتی که در میان ما پخش نشده... ما بچه شهری های حال بهم زن ِ پیر...

+ نوشته شده توسط نگارنده... در جمعه دوازدهم تیر 1388 و ساعت 17:1 |
دسته دسته آدم می رفت و برنمی گشت... دسته دسته آدم دوپا می رفت دو بال می پرید... آن وقت تو پریدی وسط و آدم ها را، دسته دسته آدم ها را سه دسته کردی و خودت هم رفتی قاطی دسته اول و تمت.

تا مدتها عکس و حرفت درست جلوی چشمم بود. گاهی زیر لب بی انصافی هم بارت می کردم که پی نسل بلاتکلیف ما را از بیخ زده ای... ما که اساسا خارج از دسته اول زاده شدیم با غیر آنها حشر و نشر کردیم و مابه ازای آرمانهایمان در اکثر اوقات تخیلی بود که از آدمهای معمولی اطرافمان علم می کردیم و معمولا کم از مدیدی تق شان در می آمد و مسجلمان می شد تو زردی حضرات و الخ... نسل ما، نسل آدم کوتوله هاست... نسل دل خوش کنک های پیزوری... نسلی که راه میانه ندارد، میان بر هم... ما نسل عصر عسرتیم... نسل عصر تواصعوا بالصبر ولی بصیرت تشخیص صبر از وازدگی مان نیست... حق با شما بود حمید خان باکری باید هم در آن انفکاک حق و باطل، در آن زمانه ی روراست با ما یا بر ما دلت نخواهد پا به عواقب الحرب بگذاری... ما اما حمید خان اینجا هر وری می رویم وصله ی ناجوریم... زائده ی عالم خلقت... تفاله ی مذهبی ها... جلاد لامذهب ها... سنگ تیپا خورده ایم... بی فرمانده... بی قطب نما... حیران شده ایم حمیدخان باکری... حیران...

پی: ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش...
+ نوشته شده توسط نگارنده... در چهارشنبه بیستم خرداد 1388 و ساعت 17:6 |

آخرین پست مربوط است به قریب پنج ماه پیش وقتی به دلایل عدیده که هنوز هم هست و مرتفع نشده دست و پنجه نرم می کردم با بستن و نبستن ردپا که رفقا طی اقدامی انقلابی ردپا را کمکی هکیدند و تا مدتها صفحه از بیرون بالا نمی آمد و حال شرح و تفصیلش نیست... (البته ما زیر دین کسی نماندیم، حالا صفحه ی رفقا هم کما تعلمون بالا نمی آید ولی...)

اعتراف می کنم هنوز هم دقیقا به یقین در باب وبلاگ و وبلاگیات نرسیده ام نمی دانم درست است یا غلط، زکات نعمت است یا نفس پروری و من باب وقفه ی نزد شبهه هر وقت دیگری که لازم باشد مجددا و مجدا تخته اش می کنم تا به نتیجه برسم که آدم آخرالزمانی را علاج دیگری نیست لذا عمیقا و شدیدا گوش استماعم با شماست اگر حرفی یا نظری یا قدر متیقنی در چنته دارید حتی اگر خودتان عامل به آن نیستید شنیدارم... اجالتا و عجالتا هر از چندی می خواهم سرکی به این شکل عالم هم بکشم بگذار به حساب کنجکاوی یا هر چیز دیگر...

امید که خداوند هادی ما و شما باشد...

پی: مطلب با یک ماه تاخیر نمایش داده می شود...

+ نوشته شده توسط نگارنده... در چهارشنبه بیستم خرداد 1388 و ساعت 16:34 |

تخته شد... 

همين...

+ نوشته شده توسط نگارنده... در یکشنبه ششم بهمن 1387 و ساعت 20:31 |
  اخبار...ميان اينهمه خون، ميان چهره هاي سوخته و آدم هاي پاره پاره شده و ضجه هاي لايتناهي كشدار كه در فلق گنگي به تاريخ پيوند مي خورند، پشت به پشت اخبار روشن مي كني تا فقط يك بار، يك بار ديگر او را ببيني... آرام آرام... انگار پيام آور عالمي وراي اين آشفته بازار باشد... با آن جذبه ي كشنده ي كوتاه كه آني جدايت مي كند از ماكان و مايكون و پرتابت مي كند به دورها و ديرها... انديشه ات گر مي گيرد و تصوير مي رود... تا تو در خماري اخبار بعدي بماني و در دلهره ي ديدنش... شيرخواري ميان قنداقه... بي كه از طوفان حوادث گردي به دامنش نشسته باشد... منفك از نهيب واقعه... درست كنار مادري كه مرگش قريب است... چشم مي گرداند و از آدم ها رد مي شود... انگار كه فرياد كند آينده را... مكروا و مكر الله را... والله خير الماكرين را... خلق الانسان من العجل را... خلق الانسان ضعيفا را... و ما يشاؤون الا ان يشاءالله را ... اني اعلم و ما لاتعلمون را... و الله عزيز ذوانتقام را... وسيعلم الذين ظلموا اي منقلب ينقلبون را... كودك شيرخواره انگار پرچم در حال اهتزاز ابالفضل است...اصلا انگار ابالفضل است...  
+ نوشته شده توسط نگارنده... در سه شنبه دهم دی 1387 و ساعت 17:35 |
مي بيني حسين... اينان شيعيان آخر الزماني تواند... شيعيان تو... بي كه حتي خودشان بدانند يا ديگران چنين بخوانندشان... يازده روز زودتر به پيشواز حماسه رفتند و انگار رفح راه كوفه باشد راه بسته گريبانشان را گرفت...

و انگار خودت آمده باشي و فريادت بلند شده باشد مي شنيدم كه مي گفتند:

الا ان الدعي ابن الدعي قد ركز بين اثنتين... بين السله و الذله... و هيهات منا الذله... يابي الله ذلك لنا و رسوله و المومنون و حجور طابت و طهرت...

مي بيني حسين... ماهم مردم مدينه ايم... بي خبر از همه چيز آن هم در اين عصر ارتباطات... سر كرده زير برف عاداتي كه به هيچ هرمي سر آب شدن ندارد... خزيده ايم زير تكرار ها و پندار ها و حرف مي بافيم و لغز مي گوييم...  ما ابر دروغگوهاي آخر الزمانيم... يدك كشان اسلام جدت.... حال آنكه سالهاست با منطق جدت خارجي شده ايم و به روي مباركمان نمي آوريم... چون از ما بدتر هم هست... اعراب جاهلي... در اولويت خروج از اسلام اند... اعراب شكم گنده ي مشروب خور ذواق... اعراب خائن خود فروش... جرثومه هاي فساد... وهن دامان محمد... اعراب خوابيده بر پتياره ي نفت... اعراب بي همه چيز با هويت هاي تيپا خورده ي ابتر... اعراب جاهلي... كه علي الاسلام السلام با وجودشان... از هر سو كه بنگري افضل اند... و ما به حق خود واقفيم... بي جهت پيشي نمي گيريم... هول نمي زنيم... حق الناس است آخر...

مي بيني حسين... ما پرچم داران حماسه توايم... همان ها كه يا ليتنا كنا معك آويزان دهانشان است... همان هاييم و امروز چشم انتظار خود خود يزيديم تا از گور بيرون بيايد و به ضرب شمشيرهايمان _ كه تار عنكبوتش فقر آورده برايمان، فقر شرف_ عربا عربايش كنيم... زينب ات را بگو آرام بنشيند و نظاره كند نهيب حادثه لايمكن را... پاسداران خونت را كه از خون جاري در فاجعه نمي هراسند... پدرت را بگو كه از دروازه ي خيبر نگاهمان كند... درحالي كه پوستمان كلفت شده و از خلخال زن يهودي نه، كه از قتل عام كودكان، شهيدان بزرگ غزه هم تكانكي نمي خوريم...

ما كارهاي مهم تري داريم حسين... اذهب انت  و ربك و قاتلا ... انا هاهنا قاعدون... فضلش باشد براي تو و شيعيان آخر الزماني ات... ماهم از دور دعايتان مي كنيم... حتي برايتان از حربه هاي مدرنمان خرج مي كنيم... بيانيه مي دهيم... كافي نيست.... تجمع مي كنيم... كافي نيست... جهنم و ضرر... كمك مالي هم اگرشد... نگو كافي نيست كه دلگير مي شوم از دستت... بحران اقتصادي بيخ گوشمان سوت ميزند اگر باور نمي كني فاسئل القريه اللتي كنا فيها...همه مي دانند... کارهای مهم تر رابه ما بسپار و برو...

توهم تمايز يا همان فضل خروج متاخر مي رفت كه بحمدالله باطل شد...

+ نوشته شده توسط نگارنده... در یکشنبه هشتم دی 1387 و ساعت 23:15 |


آیت الله خامنه ای

بسم الله الرحمن الرحیم

انا لله و انا الیه راجعون

جنایت هولناك رژیم صهیونیستی در غزه و قتل‌عام صدها مرد و زن و كودك مظلوم، بار دیگر چهره‌ی خونخوار گرگهای صهیونیست را از پشت پرده‌ی تزویرِ سالهای اخیر بیرون آورد و خطر حضور این كافر حربی را در قلب سرزمینهای اُمت اسلام، به غافلان و مسامحه‌كاران گوشزد كرد. مصیبت این حادثه‌ی هولناك برای هر مسلمان بلكه برای هر انسان با وِجدان و با شرف در هر نقطه‌ی جهان بسی گران و كوبنده است، ولی مصیبت بزرگتر سكوت تشویق‌آمیز برخی دولتهای عربی و مدّعی مسلمانی است. چه مصیبتی از این بالاتر كه دولتهای مسلمان كه باید در برابر رژیم غاصب و كافر و محارب، از مردم مظلوم غزه حمایت میكردند، رفتاری پیشه كنند كه مقامات جنایتكار صهیونیست، گستاخانه آنها را هماهنگ و موافق با این فاجعه‌آفرینیِ بزرگ معرفی كنند؟

سران این كشورها چه جوابی در برابر رسول‌الله صلی‌الله‌علیه‌و‌آله خواهند داشت؟ چه جوابی به ملتهای خود كه یقیناً عزادار این فاجعه‌اند خواهند داد؟ به یقین امروز دل مردم مصر و اردن و سایر كشورهای اسلامی از این كشتار، پس از آن محاصره‌ی طولانی غذائی و داروئی لبالب از خون است.

اینجانب به مناسبت فاجعه‌ی غزه روز دوشنبه را عزای عمومی اعلام میكنم و مسئولان كشور را به ادای وظائف خود در این حادثه‌ی غم‌انگیز فرا میخوانم

دولت جنایتكار بوش در واپسین روزهای حكمرانی ننگین خود با همدستی در این جنایت بزرگ، رژیم آمریكا را بیش از پیش روسیاه كرد و پرونده‌ی جرائم خود را به عنوان جنایتكار جنگی قطورتر ساخت. دولتهای اروپائی با بی‌تفاوتی و شاید همراهی خود در این فاجعه‌ی بزرگ،‌ یكبار دیگر دروغ بودن ادعاهای طرفداری از حقوق بشر را ثابت كردند و شركت خود در جبهه‌ی ضدیت با اسلام و مسلمین را نشان دادند. اكنون سئوال من از علماء و روحانیون جهان عرب و رؤسای ازهر مصر این است كه آیا هنگام آن نرسیده است كه برای اسلام و مسلمین احساس خطر كنید؟ آیا هنگام آن نرسیده است كه به واجب نهی از منكر و كلمةُ حقٍ عندَ امامٍ جائر عمل كنید؟

آیا عرصه‌ی دیگری عریان‌تر از آنچه در غزه و فلسطین در جریان است در همدستی كُفار حربی با منافقان امّت برای سركوب مسلمانان لازم است، تا شما احساس تكلیف كنید؟

سئوال من از رسانه‌ها و روشنفكران جهان اسلام و بویژه جهان عرب آن است كه تا چه هنگام به مسئولیت رسانه‌ئی و روشنفكری خود بی‌تفاوت خواهید ماند؟ آیا سازمانهای حقوق بشرِ رسوای غرب و شورای باصطلاح امنیت سازمان ملل بیش از این هم ممكن است رسوا شوند؟

همه‌ی مجاهدان فلسطین و همه‌ی مؤمنان دنیای اسلام به هر نحو ممكن موظف به دفاع از زنان و كودكان و مردم بی‌دفاع غزه‌اند و هر كس در این دفاع‌ مشروع و مقدس كشته شود شهید است و امید آن خواهد داشت كه در صف شهدای بدر و اُحد در محضر رسول‌الله صلی‌الله‌علیه‌وآله‌ محشور شود.

سازمان كنفرانس اسلامی باید در این شرائط حساس به وظیفه‌ی تاریخی خود عمل كند و جبهه‌ی یكپارچه‌ئی به دور از ملاحظه‌كاری و انفعال، در برابر رژیم صهیونیستی تشكیل دهد. باید رژیم صهیونیستی به وسیله‌ی دولتهای مسلمان مجازات شود. سران آن رژیم غاصب باید به جرم این جنایت و نیز محاصره‌ی طولانی مدّت، شخصاً محاكمه و مجازات شوند.

ملّتهای مسلمان میتوانند با عزّم راسخ خود این مطالبات را تحقّق بخشند و وظیفه‌ی سیاستمداران و علما و روشنفكران در این بُرهه بسی سنگین‌تر از دیگران است.

اینجانب به مناسبت فاجعه‌ی غزه روز دوشنبه را عزای عمومی اعلام میكنم و مسئولان كشور را به ادای وظائف خود در این حادثه‌ی غم‌انگیز فرا میخوانم.

وَ سَیعلَمُ ‌الذین ظَلَموا اَیّ مُنقلبٍ یَنقلبون.

سیّدعلی‌ خامنه‌ای

8/دی/1387

29/ذی‌الحجة‌الحرام/1429 
+ نوشته شده توسط نگارنده... در یکشنبه هشتم دی 1387 و ساعت 22:4 |
 

حاجی ! تو هم یادت هست .نه ؟

کفش

وقتی کفش های مان را چپ و راست به پا می کردیم .

و صدای مادر بلند می شد که:

آهای حواست کجاست بچه ؟ چقدر بگم ؟

درست پا کن این کفش ها را

بزرگ شده ای دیگر

و ما هیچ وقت نفهمیدیم

ربط بزرگ شدن به کفش ها و درست استفاده کردنشان را !!!

 

حاجی ! تو هم یادت هست . نه ؟

وقتی دوست داشتیم بزرگ شویم

کفش های پاشنه بلند مامان و گاهی هم کفش های خیلی بزرگ بابا را پا می کردیم .

و بزرگ می شدیم . خیلی بزرگ

و ما هیچ وقت نفهمیدیم

ربط بزرگ شدن را با کفش های مامان و بابا !

 

حاجی ! تو هم یادت هست . نه ؟

کفش

وقتی برای خریدن فلان کفش

 با فلان مارک

چقدر با مامان و بابا چک و چانه می زدیم ؟

و وقتی میخ کفش ها را زیر پا حس می کردیم

کلی کیف مان کوک می شد که

ما هم فوتبالیست بزرگی شده ایم برای خودمان!

و باز هم نمی دانستیم ربط فوتبالیستِ بزرگ شدن را با آن کفش ها !!!!!

 

حاجی ! تو هم یادت هست نه ؟

وقتی هیچ وقت نفهمیدیم

که چرا توی فیلم ها

شب سال نوی مسیحی

کفش هاشان را دم در می گذاشتند

و فکر می کردند

صبح که برخیزند

حتما پاپا نوئل برای شان هدیه ای گذاشته است.

هدیه می گرفتند یا نه نمی دانم اما

هیچ وقت نفهمیدیم ربط هدیه سال نو را با کفش !!

کودکان فقیر

حاجی ! اما تو خوب فهمیدی

ربط کفش ها را

با بزرگ شدن

و همه ی بزرگیِ همه کفش های همه ی بچه های دنیا را

به یک باره

به این پدرخوانده دموکراسی

 هدیه دادی

نمی دانم چپ و راستش را درست پرت کردی یا نه ؟

اما

نزدیک سال نو

انگار کن پاپانوئل

 از آسمان آمده بود

و همه هدیه های بزرگ دنیا را

در یک دو لنگه کفش

برای این پدرخوانده آزادی

هدیه آورد .....

کفش

 

اما حاجی !

تو زیر دست و پای دموکراسی

له شدی ....

 

از پژواک نعره های همان تندیس آزادی

استخوان هایت خرد شد ...

شکست ....

و تو

 همه ی هیمنه  ی یونایتد استیت را

مهد آزادی و دموکراسی را

در پرتابی از بزرگترین کفش ها

و خوش مارک ترین آن ها

به دیوار کوبیدی ...

پوتین

خرد کردی ....

و شکستی ...

و پاره های آن را

به کودکان مانده

در زیر چکمه های مجسمه آزادی هدیه کردی.

حاجی ! تو هم یادت هست . نه ؟

همین چند روز پیش

کودکی گریان

 بی کفش می دوید.

 از ترس  هجوم دشمن

از آتش و موشک

از خون و خمپاره

و در سرما و سوز زمستانی سردتر از همیشه کودکی در غزه

نه از برف و بوران

که از مجسمه های سربیِ تکیه زده بر صندلی های سازمان ملل

از ماده های یخ زده منشور حقوق بشر

که برای همه هست

مگر برای این فلسطینی های بیچاره

و کودکان مظلوم غزه

و امروز چه پیوندی خورده بود

بین عراق و غزه

بین دستان پر تو حاجی !

و پاهای برهنه کودکان غزه .

بوش جنایتکار

انگار کن

کفش های همین کودک فلسطینی بود

که از دستان تو رها شد

و به سوی این مترسک انگلوساکسون پرتاب شد .

کفش های پاره همین کودک غزه ای بود که

یک به یک

تمام نفرت مستضعفین عالم را به

سوی وکیل پرمدعای ستاره شش پر رها کرد .

کفش های این کودک غزه ای بود

که به یک باره بزرگ شدن ملتی مظلوم را

به رخ تمام شیطان ها کشید .

و آن روز سالن کنفرانس نوری خائن و بوش جنایتکار 

انگاری رمی جمرات تو بود

و این تو بودی که 

کفش منتظر الزیدی

حج خود را

با رمی آن کفش ها

به سوی شیطان به پایان رسانیدی  .

 

حاجی منتظر !

حج مبرور

و سعی مشکور

خدا قبول کند .

ما را هم شریک کن

حاجی منتظر الزیدی.....

+ نوشته شده توسط نگارنده... در شنبه هفتم دی 1387 و ساعت 12:8 |

جوجه ها را شمردند...

يك ششم زيادي اند، بي شناسنامه و...

جوجه هاي حرام زاده رنگ مي شوند و به فروش ميرسند...


پي: جوجه هاي سوخته... اثر پوران بني شكاك مثلا...

+ نوشته شده توسط نگارنده... در شنبه سی ام آذر 1387 و ساعت 21:32 |
قالت علیها السلام:

در اینکه در کار دنیا نمیشه شک کرد شکی نیست...

پی نوشت: خر باشی اگه فکر کنی هر علیها سلامی اون علیها سلامه البت انحصار طلب و اصلاح طلب و آسایش طلب و... هم هستی!

پی ۲: پنج شنبه ی بین التعطیلین که مجبور باشی بیای سرکار تا کارای عقب موندتو برسونی به صاب کار قضیه بالاخره از یه جایی میزنه بیرون... متوجهی؟؟!

+ نوشته شده توسط نگارنده... در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387 و ساعت 11:48 |